Thursday, November 19, 2009

زادروز

کی فکرش رو می‌کرد؛ یه روزی برسه که آرزوم باشه بتونم بهت زنگ بزنم و بگم: «تولدت مبارک!»؟

Thursday, August 20, 2009

روزهای نو

گویا باز در حال دوست داشتن قرار گرفته‌ام. می‌توانم کسی را نگران باشم و به خنده و گریه‌اش، خندان و گریان شوم. گویا در ابتدای راهی جدید ایستاده‌ام که هیچ نمی‌دانم به آن قدم خواهم گذاشت یا نه!  آشنایی که اندک اندک و پس و پیش‌وار پیش می‌رود و ختم به کجا شود، خدا داند! 
روزهایم نو شده، از ابتدای همین سال بود که کم کم به زندگی بازگشتم و از پژمردگی اندک اندک فاصله گرفتم و حال احساس می‌کنم آهسته آهسته شادابی سالهای دور در حال بازگشتن است!
-
آن دوست ندیده برایم آهنگی فرستاده و با این وصف دیوانه‌ام کرده: «نمی‌دونم چرا هر وقت این آهنگ رو گوش می‌کنم یاد تو میافتم»! 
-
نمی‌خواهم درگیر زندگی و تعهدی شوم و نمی‌دانم از جانم چه می‌خواهد ستاندن! ولی همین وجودش در گوشه‌ای از این دنیا برایم دنیایی است! 
-
دلم برای آرامش لک زده! خدایا یا نده یا نستان!

Thursday, August 6, 2009

نفسم گرفت از این شهر

باید همچو من، پس از یک روز کاری، سوار بر ماشین دوستی درویش مرام، دو ساعت اوایل شب را دو بار از ونک تا ولیعصر رفته و برگشته باشید و به تماشای این همه پلیس ضدشورش و پلیس غیرضدشورش و بسیجیهای لباس شخصی و بسیجیهای غیرلباس شخصی و مزدورانی که روز اول چماق و لوله‌ی آهنی دستشان بود و اکنون دیگر متحد الشکل شده اند و همه باتوم به دست گرفته‌اند، از این همه درد گپ زده بودید و غمزده خداحافظی می‌کردید و تازه پس از آن یک ساعتی در بلوار کشاورز هدفون به گوش قدم می‌زدید و هر چند دقیقه یک بار سیل موتورسواران تفنگ به دست از مقابل و مخالفتان عبور می‌کردند تا بفهمید وقتی "حبیب" در گوشتان فریاد می‌زند"از خرابی می‌گذشتم، خانه‌ام آمد به یاد" چه حسی برمی‌انگیزد...
---
پس از سکوتی طولانی و دم نزدن و داد بر آینه کشیدن، همچنان در تلاشم تا جایی که می‌توانم دامان سرای سبز مجازیم را از لوث نوشتن درباره‌ی کثافتمداران و زمامداران خانه‌ی بزرگمان حفظ کنم... اگر شدنی باشد.

Tuesday, August 4, 2009

افشین قطبی

هر کس نقطه‌ی پایانی خواهد داشت؛ بدا به حال آنکس که پایانش در نقطه‌ی آغازش باشد!
--
جناب قطبی!
محبوبیتت را از دست دادی! به کسی هم ربطی ندارد که محبوبیت تو، از آن خودت بود! ولی در مقابل توهینی که به رای تک تک مردم کشور زادگاهت کردی، چه جوابی خواهی داشت؟

--
فوتبال ملی دیگر برایم اهمیتی نخواهد داشت که این تیم فوتبال هر چه باشد، ملی نیست!

Friday, July 31, 2009

شانس بد

دوستی که در دانشگاه پیام نور مشغول به تحصیل بود تعریف می‌کرد:
سر جلسه‌ی امتحان از یکی از مراقبها سئوال کردم: «ممکنه یه کمکی بکنید؟ توی این سئوال موندم!»
نگاهی به سئوال کرد، نگاهی هم به من و پرسید: «استادتون کیه؟»
- نمی‌دونم! آخه سر کلاسها نمیرفتم! ولی همه میگن خیلی زن بداخلاقیه!
- شما اسمتون چیه؟
- میم.میم!
- خانم میم.میم! می‌خوای این درست رو حذف کنم برات؟
- چرا؟!
- آخه من همون استاده‌ام!

Wednesday, July 29, 2009

برگشتم

آدمی است دیگر!
گاهی محتاج است وبلاگی را بی‌نوشته حتی آپدیت کند!
چه می‌شود کرد؟

Saturday, June 27, 2009

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن


بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we
hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.

A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

Friday, June 5, 2009

سرگشتگی

هر کسی برای خودش یه جور دیوونگیهای خاص خودشو داره. یکی با دود خودشو خفه می‌کنه، یکی سگ‌مستی، یکی روابط پرخطر و یکی هم با فشار بی‌قاعده‌ی کار و فعالیت جسمی و روحی و خلاصه هرکس مدل خودشو داره. یکی از این راههای دفع دیوونگی من راه رفتنهای طولانی در جاهاییه که بتونم خطر و حادثه رو دم گوشم احساس کنم مثل حاشیه‌ی یک بزرگراه که اتوموبیلها با آنچنان سرعتی زیاد و آنقدر فاصله‌ی کمی از کنارم می‌گذرند که هر عبورشان، بادی به موهایم می‌اندازد و بین عبور بی‌خطر تا تصادف پرخطرمان به قدر یک حرکت کوچک فرمان او یا پیچش پای من فاصله است!
اتفاقاتی در حال رخ دادن است که هر کدام به نحوی زندگیم را تحت تاثیر قرار خواهد داد؛ یکی بخشی از آن را تباه می‌تواند کرد، دیگری رفاهی اندک حاصل می‌دهد و آن یکی دیگر مسیر شغلی‌ام را تعیین می‌کند و آخری که شاید فکر و ذهن و روانم را شستشو دهد. اگر اعتقادی برایم مانده بود، دست تقدیر و خواست خدا را پیش می‌کشیدم و حال که در بی‌اعتقادی چادر زده‌ام، این بهانه‌های رفع تکلیف را هم از دست داده‌ام.
این سال، سال عجیبی خواهد بود و شاید مهم‌ترین سال زندگی‌ام. اینقدر اگر...آنگاه... پیش رویم نشسته که توانم بریده. گاه می‌دانم چه می‌خواهم و تنها سختیهایش بر ذهنم سنگینی می‌کند و گاه هیچ نمی‌دانم و درد بلاتکلیفی عجیب درد سنگینی است!
کم شده‌ام، گمانم کم و کمتر خواهم شد؛ کجا دانند حال ما، سبک بالان ساحلها!
هیچکس نمی‌داند و هیچکس نمی‌خواندم چقدر سرگشته‌ام!

Tuesday, May 26, 2009

God almighty

"By the way I say this guy, because I firmly believed looking at these results, that if there is a god, it has to be a man! No woman could or would ever fuck things up like this!"

Friday, April 24, 2009

TROY

Achilles: If I let you walk out of here, if I let you take him, it doesn't change anything. You're still my enemy in the morning.
Priam: You're still my enemy tonight. But even enemies can show respect.
--
گفتنی نیست؛ ناگفتنی هم نیست! کاش فقط همین یه جمله رو درک می‌کردی... ما که دشمن نبودیم... ولی حتی اگه دشمن هم بودیم...

Saturday, April 18, 2009

موسیقی

موسیقی اگه دیوانه‌کننده نباشه، موسیقی نیست... اگه تموم وجودت رو به لرزه نیاندازه، هنری بهش نیست... اگه مسخت نکنه، میخکوبت نکنه، از لحظه جدایت نکنه و به سیاهچاله‌ی خودش فرو نبره، جز سر و صدایی سرخاب سفیداب کرده، هیچ نیست...

Thursday, April 16, 2009

بدبختی

بالای سرم، به پهلو تکیه زده به کمد ایستاده بود و برای اینکه شوهرش -همکارم که روبرویم می‌نشیند- که با عصبانیت با تلفن صحبت می‌کرد را نگاه نکند، به فضایی نامشخص میان صورتم و مانیتور خیره شده بود. خودم را زده بودم به کوچه علی چب و مشغول کار که دخترک با صدایی خسته و نومید زمزمه‌وار مخاطب قرارم داد: «آقای پژین، هیچوقت ازدواج نکن... بدبخت میشی...» سر به سویش برگرداندم و صاف در چشمانش نگریستم؛ خسته و تسلیم به خستگی...
 شوهرش جوانی است خوش قیافه، خوش پوش، خوش هیکل، خوش رو، بذله گو، امین و صادق و وفادار -آنقدر که من می‌شناسم- و به جرات می‌گویم نظر هر دختری را به سادگی جلب می‌کند. حال این که دردشان چیست و از کجاست، حیرانم. اندوهگین که آینده‌ی مشترک روشنی برایشان متصور نیستم. «شقی» و «حنی»! کاش غیر از این شود.

Saturday, April 11, 2009

حرص

«...و بعد زنک سیاهی گذشت که یک چشمش اصلا سیاهی نداشت؛ و در چنان صورتی بدجوری فریاد سفیدی می‌کشید. داد می‌زد که بی‌شوهر مانده. امان از وقتی که به مرد حریص باشی و مجبور هم باشی که از یک چشم به دنیا نگاه کنی!» (جلال آل احمد/ خسی در میقات/ چاپ دوم-1357/ انتشارات امیرکبیر/ ص66)